Saturday, October 11, 2008

چشم

و من استادم!
استاد در چشم زدن خودم! و همه چیزهایی که برام خوشحال کننده است....
باید برای خودم چشم زخمی بخرم به وسعت افکارم
به اندازه رویاهای شیرینی که بر سرم می شکنند...

Tuesday, September 23, 2008

The wise

The STUPID neither forgive nor forget; the NAIVE forgive and forget; the WISE forgive, but do NEVER forget ...

Sunday, September 07, 2008

یاد تو

نیمه شب آواره و بی حس و حال
نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی چند ماهی می گذشت
چند ماه از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی ، آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان او شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم می شد این عشق بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش، گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز روی عشق تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفا دارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
هچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم اوکه هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این بی من نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
اخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من ، عشق من از من گذشتی ، خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخرین یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به جوی
ماهی بیچاره اما مرده بود....
بعد از این هم آشیانت هر کس است
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ما را بس است..........................

Sunday, December 09, 2007

یکی از ما دوتا...


حکایت عجیبیه این حکایت من
روزها می گذره، سالها می گذره
و اینجور که بوش می آد من اصلا قصد عوض شدن ندارم
انگاری پاشو کرده تو یه کفش که من همینم که هستم
بالاخره یکی مون باید کوتاه بیاد دیگه
اما عین همیشه اون یه نفر منم
باشه هرجور که تو بخوای تبسم خانوم
حالا که قصد نداری عوض شی
حالا که از همین که هستی راضی هستی
حالا که نشستی اونجا و فقط تماشا می کنی
حالا که نظاره گر اونایی هستی که می آن و می رن
و حتی مثل قبل دیگه دلت نمی خواد تلاشی کنی
پس من کوتاه می آم

بزار این بار با سازه تو برقصم تا ببینم چی می شه!

Thursday, December 06, 2007

long time...

خیلی وقت می شه که به اینجا سر نزدم
عین خدا که روزای خوشی یاده آدم نیست و روزایی که یه کم همه چی سخت می شه یادش می افتی
منم هر بار که یه گره ای می آد سراغم یاد اینجا می افتم
سنگ صبورم دیگه...
کاش به جای اینکه فکر عوض کردن بقیه باشم
اول از خودم شروع کنم
اما مشکلم اینه که نمی دونم از کجا.......


Wednesday, June 06, 2007

تکرار



آنان که اشتباهاتشان را فراموش می کنند
محکومند به تکرار آن...

Thursday, May 31, 2007

سیب سرخ رفاقت



دیگر مرا به معجزه عشق دعوت نمی کنی
با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی
بیمار عشق توست پرستوی روح من
از این مریض خسته عیادت نمی کنی
گلهای باغ خاطره در حال مردنند
به یاسهای تشنه محبت نمی کنی
امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت
این سیب را برای چه قسمت نمی کنی؟؟؟